خرید بک لینک

درباره سایت

ترامپ

امکانات وب

اول دبیرستان که بودم یبار داشتم گریه میکردم با مامانم دعوام شده بود.

مامانم تو دعوا بهم گفت وقتی گریه میکنی خیلی زشت و بی ریخت میشی

بعد اون روز هر سری که گریه میکنم حتی الان که۱۰سال از اون ماجرا میگذره وقتی دارم گریه میکنم دختر زشتی رو میبنم که داره گریه میکنه...

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 14:34

بدترین حس تو این دنیا اینه که هیچکس تورو نخواد...

هیچکس دوست نداشته باشه...

من نمیدونم چرا۲۵ساله این حس و با خودم اینو اونور میکشم...

دختر بچه۵ساله ی گوشه دیوار که گریه میکرد و فک میکرد کسی دوستش نداره الان ۲۵سالشه.

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 14:34

وقتایی که ناراحتم یه چرت پرتایی اینجا تفت میدم که خدا میدونه ناراحتی دیروزم سر این بود ک مامانم باهام حرف نزد تلفنی چون داشت فیلم میدید...

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 14:34

گاهی حس میکنم نسبت به رابطمون کم لطفی میکنم:)وقتایی که ازش عصبیم هیچی جز نکته منفی جلوی چشمم نمیاد.سعید یه جاهایی راست میگه رابطه ما نسبت به۳سال پیش واقعا خیلی بهتر شده فقط حیف من از صبور بودنم کم شده!نه اینکه بابتش خودمو سرزنش کنم ها،نه...به خودم حق میدم خب منم ظرفیتم یه حدی داره شاید باید منم یکم بیشتر به نکته های مثبت نگا کنم نه؟؟علی یاسینی دوشنبه باز کنسرت داره و احتمالا ما باز بریم چون سری قبل خب خیلی بهمون خوش گذشت:))))الان کنارم خوابه صدای نفساشو میشنوم...:))خدایاشکرت هرچی صلاحته همون میدونی که من دیگه واسه چیزایی که تو نخوای بشه پامو رو زمین نمیکوبم:) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 22:23

یا رب مباد که گدا معتبر شود اره؟

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 22:23

از مریضای هیز بیناموس متنفرم... دلم میخواد پرتشون کنم بیرون...

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 22:23

بی مسئولیت بودن یعنی لپتاپت با هزارتا عکس از خودت و بقیه بری بدی دست رفیقت

رفیقت برینه تو هاردش...بعد بیای اول صبح اعصاب یکی دیگه رو خرد کنی من که نمیبخشمت.

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:29

دعواتون شده و تو هی تایپ میکنی تایپ میکنی تایپ میکتی یهو به خودت میگی اصلا اینا چیه میگم؟!واسه چی بگم؟!قرار چی عوض شه!واکنش اون ادم چیه در برابر حرص خوردن من؟!

دقیقا اینجای رابطه یعنی یه چیزی عوض شده..

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:29

روز جمعه رفتیم کنسرت علی یاسینی به شدت خوش گذشت و عالی بود من خیلی کیف کردم و از بهترین تجربه های زندگیم بود.ردیف دوم بودیم و دید کامل داشتیم به صحنه.خلاصه خیلی چسبید.شنبه با کلی انرژی رفتم مطب که اینقدر مطب شلوغ شد رید تو حالم تنها بودم و خیلی سخت گذشت.الانم ناراحتم...از بداخلاقی و غر زدن و مدام منو مقصر دونستن خسته ام.نزدیک پریودمم هست و به جا اینکه من یکم غر بزنم اون مدام غر میزنه.خدایا میخوام بهت بگم تو که قرار بود اینقدر حال مارو تو این رابطه ک*ری کنی چرا مارو سر راه هم گذاشتی اصلا؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:29

جشن فارغ التحصیلیم تموم شد...پنجشنبه کلی عکس گرفتیم... یه عکسم اینستا پست کردم باید بیوفتم دنبال کارای طرح که اصلا حوصله کار اداری ندارم.

انگار قرار تا اخر عمر دیگه دانشگاه نرم و تو محیط اموزشی نباشم...

من حقیقتش از تموم شدن درسم اصلا خوشحال نیستم:)

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:50

کاش نمیدونستم خاورمیانه چیه کاش تو این مملکت نبودم... هر صبح که چشمتو باز میکنی یه خبر روزتو خراب میکنه

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:50

منی که امیدوارانه منتظر نشستم با اتفاقای جدید مشکلای قدیمی حل شه...

بیماریش خوب شه درست میشه...

سرکار بره درست میشه...

سربازی اوکی شه درست میشه...

الانم دارم به این فکر میکنم مشهد بره متحول میشه...

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 16:01

یکی از دوستام یبار بهم گفت ادما برای تو تاریخ انقضا دارن. ببخشید ما خم نمیشیم سواری بدیم وقتی با رفتارتون کل احساساتمون و به فنا میدین:)

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 16:01

6/12دیروز صبح با اینکه باز شب قبل کم خوابیده بودم سرحال بودم امورز برعکس دیروز خیلی سرحال نیستم خوابم میاد..دیروز مطب شلوغ بود ولی همه چی خوب پیش رفت به 90 در صد برنامه ای که ریخته بودم سیدم 2/5 لیتر اب خوردم:)روتین پوستی رفتم.پادکست گوش دادم و کتاب خوندم.دیشب تو مترو وقتی داشتم برمگیشتم یه دختره از یه اقایی داشت خرید میکرد و کارت خوان اقاعه کار نمیکرد دختره زنگ زد به مامانش که بگه به این شماره کارت پول وایز کنه...حالا صداشم خوب نمیرفت هی قطع میشد مامانش هی ازش میپرسید چییی چراااا واسهههه چی چرا کارت شوهرت پول نداره بنده خدا دختره ام میگفت بابا پول داره اینجا کارتخوان کار نمیکنه من ناخواسته حرفاشو شنیده بودم یهو زدم زیر خنده دختره ام کلی خندید بهش گفتم من فک میکردم فقط مامان من استاد سوال پیچ کردن تو موقعیت های حساسه:)من عاشق این ویدوی های انباکسم اصلا تفریحاتم اینه تایم شام و ناهار بشینم انباکس ببینم.لذت بخش نیست؟هفته دیگه باید برم همدان واسه کارای فارغ التحصیلی حقیقتا استرس دارم.وارد دانشگاه میشم ضربان قلبم ناخوداگاه میره بالا..گوشه به گوشه اونجا من عذاب کشیدم...دیگه فعلا همین:) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 16:38

مامان بابای من فک میکنن من موجودی حسابم زیر500 میاد زنگ میزنم درخواست پول میکنم. در صورتی که نچ

من قشنگ میرسم به نقطه ای که سوار تاکسیم پول راننده رو ندارم بدم بعد زنگ میزنم تو فاصله رسیدن به مقصد در خواست پول میکنم از بابام.

ما که نمیتونیم بریم اسمون از اونجا بپریم پایین (حتی نمیدونم اسمش چیه)ولی اینجوری به خودمون هیجان میدیم هه:>

سلطان تجربه هیجان های نامنظم

برچسب: نویسنده: بردیا افشاری تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 16:38

صفحه بندی